معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - شادي و نو شدن - سالاری مظفر
شادي و نو شدن
سالاری مظفر
نوروز که ميشد، بابام مرا جلوي دوچرخهاش مينشاند و به ديدن اقوام دور و نزديک ميبرد. برخي را همان سالي يکبار ميديدم. عمهي بابام که دندان نداشت و اصرار داشت ماچهاي مکنده و آبدار ازم بگيرد، يکي از اين اقوام بود. يک خويشاوند زرتشتي هم داشتيم به نام اردشير که باغچهي بزرگي پر از گلهاي اطلسي داشتند و جيبم را پر از آجيل و شکلات و گز ميکردند. به پدرِ مادرم «آبابا» ميگفتيم. شالي آبي نفتي به سر ميبست. خيلي ساکت و مردمگريز بود. ما از او ميترسيديم و حساب ميبرديم. اگر توي کوچه سلامش ميکرديم، نيمنگاهي به ما ميانداخت و جوري جواب سلاممان را ميداد که گمان ميکرديم، بهجايمان نياورده است. ما بچهها سالي يکبار لبخند او را ميديديم که همان روز عيد بود. مادرمان را بغل ميکرد و اشک ميريخت. به هر کدام از ما يک اسکناس بيست ريالي ميداد. از وقتي همسرش را از دست داده بود غمگين بود؛ ولي نوروز که ميشد لبخند ميزد و خاطره و حکايت تعريف ميکرد و شعر ميخواند. حالا من هر وقت نوروز از راه ميرسد بر اين باورم که در هر شرايطي به سر ميبريم بايد فرصت را براي شادي و نو شدن از دست ندهيم.